الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

553

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

براى ايشان بشوريديم پس ما را بر اين قوم فيروزى ده . ( 1 ) و ابراهيم پس از هزيمت ايشان به ميدان اثير رسيد و آنجا به شعار خويش فرياد زدند و در آنجا بسيار بايستاد و سويد بن عبد الرحمن منقرى جاى ايشان بدانست خواست به ايشان دستبردى زند شايد نزد ابن مطيع آبرو و رتبتى يابد و ابراهيم ناگهان او را پيش روى خود ديد و با ياران گفت : اى شرطه خدا پياده شويد كه خداوند تعالى شما را فيروزى دهد نه اين مردم را كه در خون خاندان نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غوطه خوردند ياران پياده شدند و ابراهيم بر دشمن حمله كرد و آنان را تا بيابان بتارانيد و از شهر بيرون كرد و آنها به هزيمت شدند چنان كه هنگام گريز سوار يكديگر مىشدند و يكديگر را سرزنش مىكردند و ابراهيم در پى آنها رفت تا به كناسه . ياران ابراهيم با او گفتند : در پى ايشان رويم كه هول و هراس در دل آنها افتاده است و فرصت غنيمت بايد شمرد گفت : اين كار صواب نيست بهتر آن است كه نزد مختار رويم كه خداوند به سبب ما ترس از او زائل كند و بداند ما را چه رنجى رسيد و بصيرت او افزون شود و نيرو تازه كند و من مىترسم سپاهيان ابن مطيع بر سر او نيز رفته باشند . ( 2 ) پس ابراهيم بيامد تا بر در سراى مختار بانگ‌ها شنيد برخاسته و ديد مردم به كار زارند و شبث بن ربعى از سبخه آمده بود و مختار يزيد بن انس را در روى او افكنده بود و نيز حجار بن ابجر عجلى و مختار احمر بن شميط را به مقابلهء او فرستاده و همچنان كه مردم نبرد مىكردند ابراهيم از جانب كوشك دار الاماره بيامد و حجار و همراهان او را خبر برسيد كه ابراهيم مىآيد او نيامده اينها در كوچه‌ها پراكنده شدند و قيس بن طهفة نهدى با نزديك صد مرد از اصحاب مختار بيامد و بر شبث بن ربعى تاخت كه با يزيد بن انس رزم مىدادند و راه دادند تا آنها به هم پيوستند و شبث بن ربعى نزد ابن مطيع آمد و گفت : اين سرهنگان را كه در ميدانها گذاشته بخوان و مردم ديگر با آنها ضم كن و به حرب مختار فرست كه قوّت گرفته است و مختار بيرون آمده كار ايشان سرو سامان گرفته است . ( 3 ) و مختار را خبر رسيد كه شبث بن ربعى ابن مطيع را چه نصيحت كرد با جماعتى از ياران خود پشت دير هند در سبخه پهلوى باغ زائده رفت و ابو عثمان نهدى در قبيلهء شاكر فرياد زد و آنها را به يارى مختار طلبيد و ايشان در سراهاى خويش بودند مىترسيدند بيرون آيند چون كعب خثعمى از قبل ابن مطيع نزديك آنها بود و دهانه كوچه‌ها را گرفته بود ابو عثمان با گروهى از ياران خويش بيامد و بانگ زد : يا الثارات الحسين يا منصور امت اى مردم راه يافته امين و وزير آل محمد بيرون آمد و در دير هند است مرا سوى شما فرستاد تا شما را بخوانم و مژده دهم پس بيرون آييد خدا شما را رحمت كند .